داستان کلاغ گمنام
کلاغ به خانه نرسید , همان
کلاغ افسانه ای پایان قصه ها را میگویم ((قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش
نرسید)).گویا هر بار داستانی آغاز میشود کلاغ سفری آغاز میکند وهیچگاه در پایان هیچ
داستانی هم به خانه نمیرسد.
در کودکیهای دور در آستانه ی خوابهای گوارا هر بار
که مادر در شبانه ای برایم داستان میگفت از همان ابتدای "یکی بود یکی نبود" دل
نگران این کلاغ در به در بیچاره بودم و تا انتهای داستان در این پندار میماندم که
کلاغ بیچاره در کجای این مسیر طولانی خانه است؟ آیا امشب داستان آنقدر طولانی خواهد
بودکه به خانه برسد؟ یا باز هم در نیمه های راه داستان تمام میشود و کلاغ در فاصله
ای دور از خانه باقی میماند؟ جواب بدیهی بود و آشکار چرا که هر بار داستان به انتها
میرسید کلاغه به خانه نمیرسید.
دلم برای کلاغ انتهای داستانها میسوخت انگار شده
بود قهرمان قصه های من که در پیکاری هر شب شکست میخورد .نمیدانم اصلا چه ربطی به
داستانها داشت که اینگونه خود را آواره ی سطرهای داستان میساخت و به خانه هم نمی
رسید.کاش میدانستم کسی انتظارش میکشد یا کسی هست که نگرانش باشد؟
این پندار
وهزاران تصور دیگر در تمام طول کودکی ودر ابتدای هر خوابی به سراغم می آمد و
همانطور که اتفاقات رستم و سهراب و ماه پیشانی و...را در داستانهای مادر دنبال
میکردم در پی راهی هم بودم که کلاغ را به خانه برسانم , اما بعد از هر تفکر کودکانه
ای به این نتیجه میرسیدم که نمیشود کاری کرد گویی این جمله"قصه ی ما به سر رسید
کلاغه به خونش نرسید"با قافیه ی ظالمانه اش نمی گذارد کلاغ به خانه رسد هر چند هم
داستان طولانی باشد و کلاغ فرصت کافی برای رسیدن داشته باشد.
واما سالها و
روزهای فراوان از آن دغدغه کودکانه گذشت و گذشت و من هنوز در پی مدد رساندن به کلاغ
باقی مانده بودم و این راه حل به ذهنم رسید که به جای انکه کلاغ را به خانه برسانم
خانه ی کلاغ را نزدیکتر کنم یا یک خانه ای نزدیکتر برایش بسازم تا در انتهای هر
داستان آواره نشود تا امروز که هر گاه داستانی مینویسم برای همان کلاغ بیچاره _ که
اینروزها حتما خیلی پیر و در مانده شده و شاید با پشت خمیده پرواز میکند_خانه ای در
میانه های داستان در میان همین خطوط موازی میسازم با درختی بلند که آسمان هر
داستانی را بخراشد,خانه ای راحت تا اگر هنگام پایان داستانی به خانه نرسید آنجا
بماند در همان خانه ی دست ساز من و مهم نیست که میگویند "قصه ی ما به سر رسید کلاغه
به خونش نرسید". بگذار به تمسخر بگیرند چون از این به بعد کلاغ آواره نمیشود.شاید
این تنها راهی باشد که میتوانم به کلاغ کمک کنم شاید خوشحال شود.
(((((قصه ی من
به سر رسید کلاغه به خونه ی دومش که رسید.)))))